پارت پانزده :

کیوان، پشت به او، کنار پنجره ایستاد. نورِ رعد، صورتش را لحظه‌ای روشن کرد. دودِ سیگار از لایِ انگشتانش بیرون می‌رفت.
—من دوست دارم، تابان....
صدایش از میانِ دود و نورِ رعد، مثل آهی کشدار بیرون آمد.
— ولی تو… با حرفات منو نابود کردی.
برگشت سمت تابان که روی زمین زار می‌زد. نگاهش دیگر آن برقِ جنون را نداشت. چیزی عمیق‌تر بود شبیه به خستگی و درد. و شاید… کمی پشیمانی...
—ببین به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!