ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت چهارده :
تابان هنوز نفسش را صاف نکرده بود که صدای کیوان از آینه برگشت....
صدایی که دیگر شبیهِ اول نبود و بلکه پر ازخشم بود...
—حله...خودت خواستی… باشه.
پایش رفت روی پدال گاز و تا ته پدال را فشورد تا جایی که موتور شورلت جیغ کشید.
یکهو تابان پرت شد عقب و از ترس چنگ زد به صندلی و جیغ کشید:
— چی کیوان!چی میگی؟ خودم خواستم یعنی چی؟ دیوونه شدی؟ داری کجا میری؟ منو نگاه کن! با توام....
کیوان ح
لطفا صبر کنید...
