پارت ده :

نمی‌دانم چه شد. فقط یک آن، خودم را دیدم که دستِ کاوه را گرفته‌ام و با هم از آستانه‌ی درِ نم‌گرفته‌ی آسیاب بیرون می‌آییم.

هوایِ سردِ شب، انگار تیرِ خلاصی بود بر تنِ لرزانم.

چراغ‌هایِ ماشینِ آفتاب‌خورده، صورتِ مردانی را که دورِ کیوان جم ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!