ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت چهارم :
تابان، با همان لبخندِ همیشگیاش، نگاهش کرد و گفت:
- امروز کوفته بار گذاشتم.. خیلی خوشمزه شده.
کیوان، که دیگر نمیتوانست نقشِ خود را بازی کند، جلو رفت و کنارش نشست.
دستش را دورِ شانهی کوچکِ تابان انداخت.
- میدونی تا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

آیلی
0خیلی قشنگه قلم نویسنده... انگار توی هر پارت واقعا دارم زندگی میکنم:)