پارت دوم :

"راوی"
کیوان جهانشاه…سرهنگ تازه‌وارد ژاندارمری تهران.
پسری که پنج سال فرنگ بود؛ دانشگاه نظامی درس خونده و انضباطش آهنین بوده، لباسش همیشه اتوکشیده س، قدم‌هاش بوی فرمان می‌ده ..‌
همان کسی بود که قرار بود ستون جدید امنیت تهران در روزهای شلوغِ حضور متفقین باشد.
تهران اما، برخلاف ظاهر حضور قوی اش، زیر کت سنگین سربازهای انگلیسی و روس، به‌هم‌ریخته و ناآرام بود.و کیوان درست وسط این طوفان ایستاده بود.
در اتاقش قدم می‌زد و غضبش مثل سایه دنبال او می‌آمد.
یکی از زیردستانش هاج‌وواج روبه‌رویش ایستاده بود.
- چند بار باید بگم با ماشین‌های انگلیسی از مسیر نظامی رد نشَن؟!
تو این سه روز بیشتر از ده بار گزارش تخلف داشتم!
این‌جا ایرانه، خیابون پدرسالار نیست که هر کی خواست رد شه!
سرباز لکنت گرفت:
- قربان… من… گفته بودم… منتها…
کیوان با یک حرکت دست، جمله‌اش را برید.
- ساکت.
تو این اوضاع، بی‌نظمی یعنی فاجعه. یا یاد می‌گیرین این‌جا قانون داره… یا برمی‌گردین خونه‌تون.
چشمانش، آن چشمان خاکستریِ سرد و نافذ، کاری می‌کرد مرد مقابلش حتی جرئت نفس‌کشیدن نداشته باشد.
در همین لحظه…تلفن اتاقش با صدایی تیز زنگ خورد.
کیوان لحظه‌ای مکث کرد، دستکش چرمی‌اش را روی میز انداخت و گوشی را برداشت.
- بله. سرهنگ جهانشاه هستم...
صدای مردی میان‌سال، محکم و درعین‌حال دلگرم‌کننده در گوشی پیچید.
- کیوان… بابا. سر کاری؟
چشم‌های کیوان نرم شد. کمی فقط کمی.
لبخند گوشه‌ی لبش نشست.
- سلام باباجان… بله، همین امروز رسیدم.
اوضاع خیلی خرابه…
اول کاری اومدم این‌جا، همه‌چی به‌هم‌ریخته‌ست.
سربازای انگلیسی تو خیابونا جولون می‌دن، مردم مضطربن… باید سریع سر‌و‌سامونش بدم.
کیوان جهانشاه همان مردی بود که وقتی حرف می‌زد، همه ناخودآگاه سکوت می‌کردند.
از همان‌ها که گره‌ی همیشگیِ ابروهاشان، جذابیت می‌شد نه اخم.
مردی خوش‌قامت، باوقار، از نسل مردان ایرانی که قدرت را فریاد نمی‌زدن بلکه قدرت از نگاهشان می‌ریخت.
- درست میشه پسر.
فقط وظیفت رو خوب انجام بده.
- چشم باباجان. مطمئن باشید.
لحظه‌ای مکث شد و بعد صدای پدرش، آرام اما سنگین به گوش کیوان رسید:
- کیوان… یه کار دیگه هم هست.
کیوان نشست روی صندلی اتاقش پشتش رل صاف کرد لب زد:
- بفرمایید باباجان.
نفس پدرش سنگین شد. انگار گفتن آن جمله‌ برایش سخت بود.
- تابان… دخترعموت..گم شده.
انگار دنیا یک لحظه روی سر کیوان فروریخت.
نفسش برید. انگشتانش بی‌اراده دور گوشی مشت شد. چشمانش از آن سردی نظامی درآمد… یک درد قدیمی در آن نشست.
تابان…اسمش کافی بود که نبضش بهم بخورد. سال‌ها بود…سال‌ها… که عشق پنهانش همین دختر لطیفِ خانواده عمویش بود.
دختری که هیچ‌وقت حق نداشت دوستش داشته باشد.اما داشت.
بی‌هوا زیر لب گفت:
- تابان…؟!
گ… گم شده؟ از کی؟ چطور؟ چرا به من نگفتین؟!
صدای اشکان شکست اما سعی کرد محکم بماند:
- پنج ماهه.و… احتمالاً با یه پسره‌ست.
دست‌های کیوان یخ کرد.
چیزی درون سینه‌اش فرو ریخت…نه، سقوط کرد.
- کیوان… باید پیداش کنی باباجان...
بازهم سکوت شد
فقط نفس‌های سنگین کیوان که سعی می‌کرد آرام بماند به گوش پدرش میرسید.
و بعد چند ثانیه با صدایی خشک اما مصمم گفت:
- حتما تا نفس دارم دنبالش میگردم و پیداش می‌کنم، بابا جان..

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهلا

    0

    قلم قویی داشت تا اینجا منتظرم ببینم داستان چجوری پیش میره در ادامه

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    سلام گلم رمانت حرفه ای زیادی داره انگار امیدوارم شنیده بشه الهی دختر ناز نازی چه جراتی داشت با این حجم زور و دلبستگی به اسب ش شاید زیاد آسیب ببینه 🥰😊

    ۳ ماه پیش
کپی شد!