پارت هفتاد و هشتم :

یک ماه گذشت...
نه یاور نه مامور ها هیچ کس هیچ کس نتوانست ردی از نازگل دختر ده پیدا کند....
درست به مانند قطره ای آب در زمین فرو رفته بود...
بادهای اولِ خزان، برگ‌های زرد درختان حیاط عمارت را مثل خاطراتی بی‌جان بر سنگفرش‌ها پاشیده بود. صدای مرغ و خروس، زنگ خفیف زندگی می‌داد، اما انگار دل این خانه هنوز خاموش بود.
در عمارت، همه چیز به روال برگشته بود... انگار نه انگار که روزی، دخØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️