سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و هشتم :
یک ماه گذشت...
نه یاور نه مامور ها هیچ کس هیچ کس نتوانست ردی از نازگل دختر ده پیدا کند....
درست به مانند قطره ای آب در زمین فرو رفته بود...
بادهای اولِ خزان، برگهای زرد درختان حیاط عمارت را مثل خاطراتی بیجان بر سنگفرشها پاشیده بود. صدای مرغ و خروس، زنگ خفیف زندگی میداد، اما انگار دل این خانه هنوز خاموش بود.
در عمارت، همه چیز به روال برگشته بود... انگار نه انگار که روزی، دخØ
لطفا صبر کنید...
