سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و ششم :
نازگل
نمیدونم دقیقاً کجای حرفش آتیش به جونم زد.
"غلط میکنی"؟
اون هم توی جنگل، جلوی یکتا، جلوی اون پسر خالم عدلاء، جلوی تمام غرور لهشدهی این مدت…
چشمهام دوخت شد به صورتش.
دیگه یاور نبود… یه ارباب بود. همونقدر مغرور، همونقدر بیرحم.
لبخندم اومد.
نه از سر شادی، نه از ادب… از زهر.
– برو پرنسست رو تنها نذار، ارباب جوون.
شکارهاتون سرد میشن Ø
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0چرا من نمیتونم ارباب رو درک کنم!!!😕