پارت پنجاه و ششم :


نازگل
نمی‌دونم دقیقاً کجای حرفش آتیش به جونم زد.
"غلط می‌کنی"؟
اون هم توی جنگل، جلوی یکتا، جلوی اون پسر خالم عدلاء، جلوی تمام غرور له‌شده‌ی این مدت…
چشم‌هام دوخت شد به صورتش.
دیگه یاور نبود… یه ارباب بود. همون‌قدر مغرور، همون‌قدر بی‌رحم.
لبخندم اومد.
نه از سر شادی، نه از ادب… از زهر.
– برو پرنسست رو تنها نذار، ارباب جوون.
شکارهاتون سرد می‌شن Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    چرا من نمیتونم ارباب رو درک کنم!!!😕

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️