پارت دویست و سی و یک :

فصل آخر
خسرو
در یخچال را باز مى‌کنم تا ظرف سلفون کشیده شده‌ى رولت‌ها را بگذارم توى آن اما یخچال تا خرخره پر است!
وقتى به نگار گفته بودم: یخچال داره منفجر می‌شه!
حرفم خوشحالش کرده بود: آره؟ چند تا دسر دیگه‌ام بود که دیگه بى‌خیالش شدم.
جاى شکر داشت!
نفسم را به بیرون فوت مى‌کنم. دو روز است بیشتر وقتش را توى آشپزخانه مى‌گذراند. ازش خواستم به افسانه بگوید بیاید براى

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    جایی خوندم نوشته بود پدرمادرا میخوان اون چیزی که خودشون نداشتن و به چیزی ک نرسیدن ،بچه هاشون جاشو بگیره

    ۳ ماه پیش
  • اسرا

    0

    وحرفهای آروم لبخندهای واقعی🙏

    ۳ ماه پیش
  • Mobi

    1

    حرفای خسرو و نگار رو کاملا درک میکنم. من هرخطی ک درس میخونم بخاطر پدرمه.بخاطره نگاه های متاسف و ناراحتی که میندازه.بخاطر اینه که میخواد من پزشکی قبول شم. اگر به خودم بود میرفتم دنبال زبان کامپیوتر موسیقی نویسندگی و درنهایت تدریس زبان و موسیقی. خیلی از بچه ها الان بخاطره خانواده هاشون درس میخونن.🥲

    ۳ ماه پیش
  • Mobi

    0

    وای دلم میخواد خدا یک خسرو بهم بده🥲

    ۳ ماه پیش
  • لیلی

    1

    دست شمادردنکنه نویسنده جون ازخسرو ونگار خیالم راحت شده دیگه استرس ندارم 😂😂😂😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • زهره

    1

    سلام، خانم مردانی عزیز، ممنون از رمان زیباتون، مانا باشید

    ۱۰ ماه پیش
  • فری

    1

    خسته نباشید ❤️ 🔥

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!