پارت دویست و سی :
فصل صد و سیام
عهدى
توى طبقهى همکف تیراژه روى اولین نیمکت شیشهاى که مىبینم، مىنشینم.
مهسا مىگوید: وا ... مامان آوردمت که بشینى اینجا مردم رو تماشا کنى؟
ــ گفتى بیام حالوهوام عوض بشه. همینقدرم خوبه.
ــ مثلا قرار بود تو خرید کمکم کنىیا.
ــ تو که اول و آخر هرچى خودت بخواى میخرى. من رو بهونه نکن. نشستم اینجا.
ــ راستى طبقهى سوم اینجا کتابفروشى خاله
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
2عهدی خیلی زن خوبیه.... نگارم حقش بود خوشبخت شه...خیلیا بااین طور عروسی کنار نمیان
۳ ماه پیشاسرا
1وای شیداچقدرخوب که حرف زد🙏
۳ ماه پیشفری
1:((((( کاش جلد 2 داشته باشه همیشه با اخر کتابایی که دوسشون دارم مشکل دارم... اینطوری میشم که اخر کتاب رو نمی خونم که اون کتاب برام تموم نشه نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه ولی این داستان انقدر خوبه که نمیشه حتی از اخر داستانم صرف نظر کرد😭😭
۱۰ ماه پیشلیلی
4دلم گرفت رمان به این قشنگی داره تموم میشه به نگار وخسرو عادت کرده بودم به این که هرشب بدوم یه گوشه ی خلوت ببینم نگار چی فک میکنه خسرو چی میگه🥹
۱۰ ماه پیشفاطمه
2رمانت خیلی قشنگه حیفه تموم بشه من چیکار کنم🥺
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
1خیلی عالی و دلنشین😍