پارت چهل و چهارم :

#پارت۸۷
نگاهم هنوز پایین بود، اما لب‌هام، بی‌اختیار بالا رفتند.
نه به لبخند…
به «چشم» گفتنی که از دل اومد.
– چشم، یاورخان.
صدایم لرزش نداشت. مثل همیشه… محکم بود.
یاور نیم‌قد خم شد، با همان ابهت همیشگی، اما حالا صدایش کمی نرم‌تر بود، آغشته به اعتمادی نایاب:
– برگرد به همون پست قبلیت. از امروز… کارهای اتاق من و یکتا رو تو انجام بده.
نفسم رفت… همان لحظه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️