پارت شصت و چهارم :

که صدای در سرویس آمد و من مطمئن شدم که او رفته و چشمانم را گشودم و نفس عمیقی کشیدم.
اینقدر تیز و باهوش بود که با یک حرکتم متوجه بیدارشدنم میشد.
باصدای تیک در و بعد با صدای الله اکبر گفتنش فهمیدم به نماز ایستاده.
نماز می‌خواند فکر میکردم با رفتنش به کشوری دیگر اعتقاداتش ممکن است کمی تغییر کرده باشد و حالا نشان می‌داد اینطور نیست.
از ته دلم وقتی زمزمه دعاهایش را شنیدم قلبم آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    1

    بازم معتقدم ،نیلوفر دختر خنگی هست توافق و عاشقی

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!