پارت پنجاه و هشتم :

شالم را روی سرم مرتب کردم و با استرس بیرون رفتم خجالت میکشیدم که بیرون برم اما در نهایت دلم را به دریا زدم و در را باز کردم.
خانم‌ها مشغول چیدن میز بودند و آقایون سر میز شام نشسته بودن که لیا با دیدنم گفت بیدارشدی؟ بهتری؟ میخواستم بیام صدات کنم.
لبخند‌‌‌ی زدم _خوبم مرسی دیس رو بده به من و دستم رو به سمت دیس برنجی که دستش بود را گرفتم که دستش را کشید _لازم نیست با این حالت‌ برو بشین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    1

    بابت چند تا پارت هدیه ممنون

    ۱۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عزیزم رمان کلا چندپارت؟

    ۱۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    رمان 73 پارته صبوری کنید چیزی به اتمام نمانده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    درود بر شما نویسنده توانا و مهربان بازم شرمنده مون کردید با پارت هدیه🙏😍 نیلوفر چه مقاومتی میکنه بعد از آزمایش دادن قیافه اش دیدنی تره🤭

    ۱۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزدلم❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • الی

    0

    واقعا مرسی نویسنده عزیز،

    ۱۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزدلم

    ۱۱ ماه پیش
  • الی

    0

    احسنت نویسنده عزیز

    ۱۱ ماه پیش
  • الی

    0

    هرپارتی میگذره رمان جذاب تر میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • الی

    0

    سلام ، بهترین رمانی دارم میخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • بانو

    0

    خسته نباشید خیلی زیبا و دلنشین دوست دارم همشو باهم بخونم ولی پارت ها خیلی کوتاه کاش پارت بیشتری بزارید

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!