پارت پنجاه و هفتم :

چی بگم آخه تو هم زندگی خودت رو داری.
_این چه حرفیه حالا من هیچی چرا به آرش نگفتی کنارش معذبی؟
لبخند زورکی زدم نباید می‌فهمید بینمان چه خبره مگرنه تا دلیل قهرمون رو نمیفهمید‌ بی‌خیال نمیشد.
بهانه آوردم _نه بابا اون اصلا نیست که بفهمه، تا دیر وقت رستورانه.
سرش را تکان داد _بمیرم برات لابد چقدر تنهایی سخت بوده برات، بخواب تا یکی دو ساعت دیگه برای شام صدات میکنم.
لبخند ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    1

    بابای بچه هم ،بچه رو میخواد وای شود

    ۱۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    بلهههه😍

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!