پارت پنجاه و هفتم :
چی بگم آخه تو هم زندگی خودت رو داری.
_این چه حرفیه حالا من هیچی چرا به آرش نگفتی کنارش معذبی؟
لبخند زورکی زدم نباید میفهمید بینمان چه خبره مگرنه تا دلیل قهرمون رو نمیفهمید بیخیال نمیشد.
بهانه آوردم _نه بابا اون اصلا نیست که بفهمه، تا دیر وقت رستورانه.
سرش را تکان داد _بمیرم برات لابد چقدر تنهایی سخت بوده برات، بخواب تا یکی دو ساعت دیگه برای شام صدات میکنم.
لبخند ت

لطفا صبر کنید...

سلام
1بابای بچه هم ،بچه رو میخواد وای شود