پارت پنجاه و هفتم :

چی بگم آخه تو هم زندگی خودت رو داری.
_این چه حرفیه حالا من هیچی چرا به آرش نگفتی کنارش معذبی؟
لبخند زورکی زدم نباید می‌فهمید بینمان چه خبره مگرنه تا دلیل قهرمون رو نمیفهمید‌ بی‌خیال نمیشد.
بهانه آوردم _نه بابا اون اصلا نیست که بفهمه، تا دیر وقت رستورانه.
سرش را تکان داد _بمیرم برات لابد چقدر تنهایی سخت بوده برات، بخواب تا یکی دو ساعت دیگه برای شام صدات میکنم.
لبخند تÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    1

    بابای بچه هم ،بچه رو میخواد وای شود

    ۱ سال پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    بلهههه😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️