پارت بیست و هفتم :

آخه دستمالی نداشت و بعدش هم یه خون بود آخه.
لبم را گزیدم لبخند کمرنگی که آمد بزند را کنترل کرد.
_بله خوب شده خداحافظ.
به او که دور میشد نگاهی کردم و روبه بهار که هنوز هم با حیرت بهم نگاه می‌کرد گفتم خیلی خوب یه چرتی گفتم سرزنش نکن من رو.
_یعنی خاک بر سرت حالا پسره با خودش فکر میکنه دل رو دادی رفته بینیتون خوب شد دیگه چی‌ بود این وسط‌؟
خندیدم _همین الان گفتم سرزنش نکن.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    رمان جذاب وقشنگی هرپارتش هم قشنگ تر از قبل

    ۱۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از نگاهتون و وقتی که میگذارید ❤️💐

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!