پارت بیست و هفتم :
آخه دستمالی نداشت و بعدش هم یه خون بود آخه.
لبم را گزیدم لبخند کمرنگی که آمد بزند را کنترل کرد.
_بله خوب شده خداحافظ.
به او که دور میشد نگاهی کردم و روبه بهار که هنوز هم با حیرت بهم نگاه میکرد گفتم خیلی خوب یه چرتی گفتم سرزنش نکن من رو.
_یعنی خاک بر سرت حالا پسره با خودش فکر میکنه دل رو دادی رفته بینیتون خوب شد دیگه چی بود این وسط؟
خندیدم _همین الان گفتم سرزنش نکن.

لطفا صبر کنید...

الی
0رمان جذاب وقشنگی هرپارتش هم قشنگ تر از قبل