پارت بیست و ششم :

شرمنده شدم دستمال کاغذی هم نداشتم اما‌ دستمال فانتزی کوچیکی که همیشه همراهم بود توی کیفم بود برای پاک کردن صورت خیسم همیشه ازش استفاده میکردم.
اینجا حداقل پوست حساس داشتن به دردم خورده بود.
_چرا ایستادید؟ من در بزنم؟
_نه یه لحظه بایستید و دستمال رو از کیفم درآوردم.
_من واقعا شرمنده‌‌ام دستمال کاغذی ندارم اینو بذارید دم دماغتون.
چشمانش بازتر شد و اولین بار متوجه شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!