پارت بیست و هشتم :
بهار با ابرویی بالا پریده ازپرسش ناگهانیش پرسید نمیدونم من از یه فروشگاه گرفتم چطور.
_چون سیما هر چیزی روسر نمیکنه مگر برند گفتم شاید اطلاع نداشته باشید.
صدایش به اندازهای بود که افراد کناری ماهم بشنون و پچ پچ بلند شد.
من و بهار از پروریی او حیرت زده بودیم که با دیدن قیافه مان با بدجنسی گفت البته چون شهر کوچیکه سیما به دل نمیگیره مگه نه سیما.
علنا به ماگفت شهرستانی سیما
لطفا صبر کنید...
