پارت بیست و هشتم :

بهار با ابرویی بالا پریده ازپرسش ناگهانیش پرسید نمیدونم من از یه فروشگاه گرفتم چطور.
_چون سیما هر چیزی روسر نمیکنه مگر برند گفتم شاید اطلاع نداشته باشید.
صدایش به اندازه‌ای بود که افراد کناری ماهم بشنون و پچ پچ بلند شد.
من و بهار از پروریی او حیرت زده بودیم که با دیدن قیافه مان با بدجنسی گفت البته چون شهر کوچیکه سیما به دل نمیگیره مگه نه سیما.
علنا به ماگفت شهرستانی سیما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!