سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل :
نازگل
از اون سکوت تلخ، از اون لهشدن زیر نگاهشون، پاشدم.
دیگه بسه.
اگه قراره بسوزم، لااقل صاف وایسم و بسوزم… نه خمیده، نه لهشده.
یکتا نگاه عجیبی انداخت سمتم. دستش هنوز روی شکمش بود.
یه جور لبخند مسخره، یه جور پیروزی که توی دلش قِل میخورد.
با صدایی که آروم بود، اما عمداً رساتر از قبل گفت:
– از اولم زیادی بهت رو دادن نازگل.
دخترای مطبخ اگه حدو حدودشونو بدون
لطفا صبر کنید...
