سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
هوا سنگین شده بود…
انگار بغض زمین ترک برداشته بود و حالا، همه چیز میخواست ویران بشه.
یاور هنوز ساکت ایستاده بود، با کاغذ توی دستش و اون نگاههایی که نه تردید داشتن، نه باور.
فقط… زخم.
اولین کسی که جلو اومد، بهناز بود. با قدمهایی تند و صدایی که مثل سیلی خورد توی گوشم:
– آفرین بهت! آفرین دختر خدمتکار!
بی حیا حالا نامهی عاشقونه مینویسی؟
دستش رو سمت یاور درا
لطفا صبر کنید...
