پارت سی و هشتم :

هوا سنگین شده بود…
انگار بغض زمین ترک برداشته بود و حالا، همه چیز می‌خواست ویران بشه.
یاور هنوز ساکت ایستاده بود، با کاغذ توی دستش و اون نگاه‌هایی که نه تردید داشتن، نه باور.
فقط… زخم.
اولین کسی که جلو اومد، بهناز بود. با قدم‌هایی تند و صدایی که مثل سیلی خورد توی گوشم:
– آفرین بهت! آفرین دختر خدمتکار!
بی حیا حالا نامه‌ی عاشقونه می‌نویسی؟
دستش رو سمت یاور درا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!