سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و پنجم :
یهو سکوت اتاق شکست.
در ناگهانی باز شد و بهناز خانوم، مثل همیشه با اون نگاه تیز و حرفهای نیشدار، پاشو گذاشت وسط اتاق.
– اوه... عجب صحنهای!
دختر مطبخ، چای به دست، تنها با آقا یاور.
چقدر این خونه رو بهروز کردین، برادر جان!
دستم روی قفل یخ زد. نگاهم دوید سمت یاور…
اما اون فقط نشسته بود، چشمهاش حالا عصبی و گرفته.
بهناز ادامه داد:
– البته… بعضیا خوب بلدن کی
لطفا صبر کنید...
