سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت سی و سوم :
یکتا
سینی نقرهای آروم توی دستهای مرجان میلرزید، اما لبخندش؟ نه.
همون لبخند حسابشده، همون نازِ قشنگ، با صدای خفیفِ "سلام خانومجون... آقا یاور."
من نشستم روی مبل. با آرامش استکان چای رو ازش گرفتم و تو چشماش خیره شدم.
– ممنون مرجان... چقد زود راه و رسم این عمارت اومد دستت.
مرجان سر خم کرد.
– قربون شما… سعی میکنم رضایتتون رو جلب کنم.
یاور نیمنگاهی انداخت به
لطفا صبر کنید...
