پارت سی و سوم :

یکتا
سینی نقره‌ای آروم توی دست‌های مرجان می‌لرزید، اما لبخندش؟ نه.
همون لبخند حساب‌شده، همون نازِ قشنگ، با صدای خفیفِ "سلام خانوم‌جون... آقا یاور."
من نشستم روی مبل. با آرامش استکان چای رو ازش گرفتم و تو چشماش خیره شدم.
– ممنون مرجان... چقد زود راه و رسم این عمارت اومد دستت.
مرجان سر خم کرد.
– قربون شما… سعی می‌کنم رضایتتون رو جلب کنم.
یاور نیم‌نگاهی انداخت به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!