پارت بیست و هشتم :
«آرسن»
«برای هماهنگی بیشتر با داستان، از این به بعد نام کتایون، به آرسن تغییر میکند.»
بیرون از آن قبرستان بزرگ منتظر بودیم. ده دقیقهای از رفتن ملورین میگذشت. استرس همانند خوره به جانم افتاده بود. دروازهای سیاه و زنگزده با میلههایی تیز و خمیده به من دهن کجی میکرد، شبیه دندانهای پوسیدهی یک هیولا بود. نور چراغگازهای کهنه، لرزان روی سنگفرشها افتاده بود. لولاه
لطفا صبر کنید...
