پارت دوازده :
«ملورین»
با ابروهای بالا رفته به اخم روی چهرهی آلوارو نگاه کردم. آلوارو با غیظ به آن دختر اشاره کرد و از لابهلای دندانهای چفتشدهاش غرید: «ملورین ما روزانه صدتا جاسوس جمع میکنیم. روزانه صدها بار اون جاسوسها رو شکنجه میکنیم تا مبادا بهمن سیاه دوباره مثل زمهریر از هم بپاشه، بعد تو میای یه دختر بچه رو میکنی دستیار خودت؟!»
با ترفند همیشگیام به آلوارو نزدیک شدم. دستم را د
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
درود عزیزم. یه لحظه اروم باش، نفس عمیق بکش و چند تا پارت دیگه بهم فرصت بده. قول میدم جواب همه سوالات و بگیری.
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
1دقیقا😂😂😂 سوالات زیادی ان برا ۱۲ تا پارت
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
3واقعا از خفن و عالی بودنش هر چقد بگم کم گفتم..دلم واسه کتایون سوخت
۱۱ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
نگرانش نباش، دختر قوی هست. مطمئنم شخصیتش و در آینده دوست خواهید داشت
۱۱ ماه پیشثریا
1ولی خب قیافه اش مگه دخترونه نیست یا سی.... داره خب بهش شک نمیکنن👀
۱۱ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
آره دیگه، توی قسمتهای جلوتر اتفاقات جالبی میوفته. نگران نباش فکر همه جاش و کردم😁😅
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مرسده
2سلام.باید بگم تااین جا خوب بود.البته که یه چیز هایی این وسط هست که باید روشن بشه.این که زال کجاست.چه اتفاقی برای خواهر زال و برفین افتاده که حالا این جوری با هم روبه رو شدن.یعنی برفین جراحی پلاستیک کرده که شناسایی نشه؟؟؟یه عالمه اتفاق میاد تو ذهنم و میره.امیدوارم داستان مثل اسمش آخرش خوب تمام بشه🦋