پارت چهارده :

اگه مسئلت اینه، باید بگم من و تو همون شیش سال پیش عقد دائم کردیم!
خندیدم. بعد از گریه، خنده‌ام تناقضی عجیب به وجود آورده بود.
ـ چه شوخی بی‌نمکی!
خیلی جدی گفت:
ـ چه شوخی‌ای؟ اگه بابات زنده بود، می‌تونستی ازش بپرسی!
خنده‌ام به یکباره قطع شد و چشم در سیاهی چشمانش دوختم.
چهره اش نشون می‌داد دروغی در کار نیست. بهت‌زده گفتم:
ـ اونوقت چرا من اطلاع ندارم؟
با د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    داستان جالبیه دوست سریع ادامه اش رو بخونم ولی اینکه دختره راحت می زاره آرش کنترلش کنه و یکم غرور استقلال نداره ناراحت کننده هس

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    چقدر نظرات و دیدگاه ها متفاوت هست اولین بار بوداز این دیدگاه به شخصیت نقش اصلی نگاه میشد نه عزیزدلم گاهی اجبار توزندگی انسان ها پررنگ میشه و اون ها ناچار به ادامه میشند

    ۲ هفته پیش
کپی شد!