پارت سیزده :

ـ خونه لیا چرا نموندی؟ باید ناز خانم رو بیشتر می‌کشیدن؟
تحقیرم می‌کرد و کنایه می‌زد. درمانده شده بودم. پلک زدم و اشکم روی گونه‌ام روان شد که با دست گرفتم.
ـ بابت دیشب، ممنون! و بلند شدم ایستادم. نگاهی به صورتم کرد:
ـ همین الان گفتم مثل دو تا انسان متمدن حرف بزنیم!
ـ انسان متمدن کنایه نمی‌زنه!
ـ کنایه نزدم. خصوصیت اخلاقیات رو گفتم.
خم شدم و پربغض و عصبانی گفتم:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    1

    رمان قشنگی هست دوست دارم سریه ادامه اش رو بخونم

    ۱ سال پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
  • Alireza

    1

    تااینجاک خیلی خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم🙏

    ۱ سال پیش
  • Alireza

    0

    رمان خوب وجذابیه

    ۱ سال پیش
  • Alireza

    0

    خیلی داره جذاب تر میشه

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    1

    آخی همخونه شدن❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️