پارت صد و یازده :

نگهبان ترسیده عقب می‌رود. ملیسا با کمی سر تکان دادن به هوش می‌آید. خاکستر به جایی که او نشسته نگاه می‌کند. آنجا همانجایی است که یاسش سوخت و حال ملیسا جای او را می‌گیرد.
ملیسا با درد و احساس گیجی چشمانش را باز می‌کند. نگاهش را به اطراف می‌دوزد. با حس بوی گند حالت تهوع می‌گیرد. نگاهی به اطراف می‌اندازد. متوجه می‌شود او در یک انبار متروک است. کمی دقت می‌کند. سقف فلزی، پوسیده و چکه‌زن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    شاید پشت هر چیزی دلیلی بوده...

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    واای خیلی دوست دارم بدونم چخبرههه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️