سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و سوم :
صبح، هنوز تمام قد در آسمان نایستاده بود که آشوبی خاموش، از دل مطبخ تا حیاط عمارت رسوخ کرد.
نازگل، بیصدا، رخت کهنهی مادرش را توی ساکی پارچهای تا میزد.
چشمهایش پفدار، گونهاش پریدهرنگ، و حرکاتش مثل کسی بود که بیرضایت، تن به رفتن داده.
مهربس، همانطور که چارقدش را محکم گره میزد، زیر لب گفت:
– دلم راضی نیست… ولی اگه قرار باشه تو این خونه خار تو چشم و استخون تو
لطفا صبر کنید...

ftemeh
0اره واقعا حس خیلی بدیه