پارت بیست و سوم :

صبح، هنوز تمام قد در آسمان نایستاده بود که آشوبی خاموش، از دل مطبخ تا حیاط عمارت رسوخ کرد.
نازگل، بی‌صدا، رخت کهنه‌ی مادرش را توی ساکی پارچه‌ای تا می‌زد.
چشم‌هایش پف‌دار، گونه‌اش پریده‌رنگ، و حرکاتش مثل کسی بود که بی‌رضایت، تن به رفتن داده.
مهربس، همان‌طور که چارقدش را محکم گره می‌زد، زیر لب گفت:
– دلم راضی نیست… ولی اگه قرار باشه تو این خونه خار تو چشم و استخون تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ftemeh

    0

    اره واقعا حس خیلی بدیه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!