پارت صد و هشتم :

***
در حالیکه چشمش به صفحه‌ی گوشی و منتظر بود، برگه‌ی یادداشت ساره را درون کشو گذاشت.
حتی زمانی که داشت تسبیح را به مچ دستش بند می‌کرد، حواسش به گوشی بود. یا وقتی که داشت موهایش را شانه می‌زد و آماده می‌شد، چشمش بین صفحه‌ی گوشی و آینه در رفت و آمد بود.
از کار خودش در برابر آینه، سری از روی تأسف تکان داد و باز که چشمش به گوشی افتاد، خندید.
ساره هنوز پیامی برایش نفرستاده بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آسمان

    4

    این رمان با وجود و ساره و محمد منصور عالیه البته شهریار و موحدین بزرگ جای خودشونو دارنا😉🙏👌😊

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    نویسنده عزیز پایدار وسلامت باشید😊😊

    ۱ سال پیش
  • فخری

    2

    ممنون از رمان خوبت نویسنده عزیز واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤❤🌹🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    3

    این یلدا کی میرسه 😊عالی بود

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    6

    مثل همیشه گل کاشتید،عااالی،منتظر یلداهستیم ببینیم حبه ی انگور بلاخره چکار میخواد بکنه با خانوم نقلی ما

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    2

    مث همیشه عالی عالی زیباوروان ممنون از نویسنده گل

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    اوه میگه شیرینی خودت رو میخام

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    خیلی عالی دست گلت درد نکنه نویسنده جان،مثل همیشه عالی بود،آره خاله نقلی حتما یه اسپند دود کن که یلدای محمدمنصور اصلا بی تو به سر نمیشود ❤️❤️❤️👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    6

    اینقدر داستان قشنگ توصیف مکنین که ادم لذت میبره از خوندنش و دل تو دلم نیست برا قسمت دیگه دست گل نویسنده خوش قلممون درد نکنه عالی بی نظیر و اصلأ نمیدونم از چه کلمه ای برای تشکر از قلمت استفاده کنم چون هیچ کلمه ای برای تشکر از شما کافی نیست قلمت مانا و امیدوارم تا اخر همینجوری پیش بره🙏🙏🙏😘😘😘🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!