پارت صد و هفتم :

***
با صدای زنگِ ناآشنایی چشم باز کرد و وقتی صدای زنگ دوباره پیچید، متوجه شد کجاست و اینجا چه می کند.
صدای زنگ خانه‌ی محمد منصور بود. به سرعت شالش را چنگ زد و رو به مانیتور آیفون که ایستاد فرزین را شناخت. با صدای خش‌داری گفت:
_ جونم داداش؟
فرزین صورتش را نزدیک آورد و گفت:
_جمع کن بیا پایین. تو ماشین‌ منتظرتم.
خمیازه اش را مهار کرد:
_ داداش بیا بالا. توضیح میدم.
فر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    دو غنچه گل یاس ⚘️⚘️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    نویسنده جونم اینا رو زود به هم برسون دوس دارم کنار هم ببینمشون

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    5

    چه زبونی داره ساره،همیشه یه جواب تو استینش هست....حبه جون اینو بدون که کنار ساره پیر نمیشی،فقط ممکنه یکم به عرضت اضافه شه😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • میم

    4

    خیلی عالی بود،دست گلت درد نکنه خانم رمضانی جون،چه شیطنتی داره ساره،محمدمنصور چه خوش خنده شده ❤️❤️❤️🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    4

    سلام عالی بود💜💜💜

    ۱ سال پیش
کپی شد!