قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت صد و هفتم :
***
با صدای زنگِ ناآشنایی چشم باز کرد و وقتی صدای زنگ دوباره پیچید، متوجه شد کجاست و اینجا چه می کند.
صدای زنگ خانهی محمد منصور بود. به سرعت شالش را چنگ زد و رو به مانیتور آیفون که ایستاد فرزین را شناخت. با صدای خشداری گفت:
_ جونم داداش؟
فرزین صورتش را نزدیک آورد و گفت:
_جمع کن بیا پایین. تو ماشین منتظرتم.
خمیازه اش را مهار کرد:
_ داداش بیا بالا. توضیح میدم.
فر
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1نویسنده جونم اینا رو زود به هم برسون دوس دارم کنار هم ببینمشون
۱ سال پیشاکرم بانو
5چه زبونی داره ساره،همیشه یه جواب تو استینش هست....حبه جون اینو بدون که کنار ساره پیر نمیشی،فقط ممکنه یکم به عرضت اضافه شه😂😂😂
۱ سال پیشمیم
4خیلی عالی بود،دست گلت درد نکنه خانم رمضانی جون،چه شیطنتی داره ساره،محمدمنصور چه خوش خنده شده ❤️❤️❤️🙏🙏
۱ سال پیشنسترن
4سلام عالی بود💜💜💜
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م.ر
1دو غنچه گل یاس ⚘️⚘️