قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت صد و نهم :
***
سه روز مانده به شب یلدا شرایط برای همه فرق داشت. خانهی فرامرز موحدی پر از شور و شوق بود.
همتا یک روز مانده به جشن رسیده بود و از دیدن ماهانِ پرانرژی، لبخند رضایتبخشی زده بود. هنوز کسی خبر نداشت که تاریخ رفتنشان را مشخص کرده است و باید برمیگشتند. روند درمان ماهان پیگیری میخواست.
دخترها در تدارک آن شب، پر جنب و جوشتر بودند. با مریم نظر میدادند و اجرا میکردند. آخر
مطالعهی این پارت حدودا ۲۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
معصومه
2رمان عالی وبی نظیر هر هفته منتظر قسمت جدیدشم خداقوت خسته نباشی
۱ سال پیشنسترن
2خیلی باحال بود😍
۱ سال پیشآسمان
2وای خدا چ زیبا 🥰😍😍😍😍😍😍
۱ سال پیشماهرخ
0خداقوت عالی بود چه اعتراف غافل گیر کننده ای
۱ سال پیشسلام پری هستم
1خسته نباشی رومان قشنگ و زیبا ی هست ممنون مرسی بابت زحماتی تون
۱ سال پیشفخری
2ممنون خانم رمضانی عزیز پارت بسیار زیبا و طولانی بودلذت بردم خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹🌹❤❤
۱ سال پیشم.ر
1چه عاشقانه ای دو دلبر👏👏
۱ سال پیشمحرابی
1سلام خسته نباشید وخداقوت به نویسنده عزیز. خیلی قشنگ بود ممنونم بلاخره محمد منصور حرفشو زد. وجالب اینه درهرحالتی حواسش به تپلی ساره هست. امیدوارم ساره هم برای لاغریش تلاش کنه☺️
۱ سال پیشراز
1من همچنان ب فکر اون پیامه هستم ک گفته بود بلاخره آدم ب آدم دنبالت گشتم تا رسیدم بهت فک کنم عادل پرویزی باشه
۱ سال پیشزهرا
4اووووووه محمد منصور بلخر اعتراف کرد
۱ سال پیشاسرا
4وای من فقط نگران بودم خوشیشون خراب نسه کیانوش رقیبت خبلی قدره 🙏💋
۱ سال پیشاکرم بانو
4وای اخرش اعتراف کرد،چه شعر قشنگی...
۱ سال پیشمیم
4خیلی خوب بود،با این همه شخصیت وجمعیت به زیبایی نقش های همه رو مینویسد و قصه رو خیلی جذاب و هیجان انگیز هم در قسمت خانوادگی و هم پلیسیش جلو میبرید،واقعا خسته نباشیدودرود بر شما وقلم پربارتون 💛🧡💚❤️💙👏👏👏
۱ سال پیشمیم
3وای خدا خیلی جذاب و دوست داشتنی ان این زوج،عجب خواستگاری شاعرانه و قشنگی ❤️❤️❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
2خیلی عالی بود بخصوص اون برگه تا شده ی محمدمنصور🥲🥲🥲