پارت شصت و چهارم :

حتما بعد از این همه اصرار چیز مهمی برای گفتن داشت
مامان باز هم جلو اومد و بیخ گوشم پچ زد:
-بعدا هم راجب این پسره توضیح میدی که دنبالت خودت انداختی آوردی..
فقط به رفتن مامان نگاه میکردم که حامی جلو اومد و گفت:
-آبجی مهوا،حرفاشو بشنوی به مامان حق میدی...
-تو یکی دیگه چیزی نگو حامی
هرچی میکشم از دست جون تو میکشم
با رفتن حامی مامان و سامیار،
من موندم و شروینی که داشØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️