افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و چهارم :
حتما بعد از این همه اصرار چیز مهمی برای گفتن داشت
مامان باز هم جلو اومد و بیخ گوشم پچ زد:
-بعدا هم راجب این پسره توضیح میدی که دنبالت خودت انداختی آوردی..
فقط به رفتن مامان نگاه میکردم که حامی جلو اومد و گفت:
-آبجی مهوا،حرفاشو بشنوی به مامان حق میدی...
-تو یکی دیگه چیزی نگو حامی
هرچی میکشم از دست جون تو میکشم
با رفتن حامی مامان و سامیار،
من موندم و شروینی که داش
لطفا صبر کنید...

طاهره
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
سلام ممنون از نویسنده ولی به نظرم خیلی داستان جالب نیست یعنی آدم زیاد مشتاق نیست برای خوندنش