پارت شانزده :

نازگل
صبح، هنوز درست باز نشده بود که صدای قدم‌های آشنا، روی فرش کهنه‌ی اتاقم پیچید.
– نازگل… نازگل پاشو مادر، وقتشه دیگه. دیر بشه، پشت سرم حرف درمیارن. کاچی باید دم بکشه قبل از بیدار شدن عروس خانوم!
چشمهام رو باز نکردم. فقط نفس کشیدم… یا شاید نفس توی سینه‌م گیر کرد.
عروس خانوم...
همین دوتا واژه، مثل تیغی ریز و سرد، از روی پلک‌هام تا ته دلم برید.
مادرم کنار تشکم نشس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مصی

    0

    دلم کباب شدد برا نازگل🥲

    ۵ ماه پیش
  • nasrin

    0

    خیلی دل میخواد🥺😔

    ۵ ماه پیش
کپی شد!