سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
نازگل
صبح، هنوز درست باز نشده بود که صدای قدمهای آشنا، روی فرش کهنهی اتاقم پیچید.
– نازگل… نازگل پاشو مادر، وقتشه دیگه. دیر بشه، پشت سرم حرف درمیارن. کاچی باید دم بکشه قبل از بیدار شدن عروس خانوم!
چشمهام رو باز نکردم. فقط نفس کشیدم… یا شاید نفس توی سینهم گیر کرد.
عروس خانوم...
همین دوتا واژه، مثل تیغی ریز و سرد، از روی پلکهام تا ته دلم برید.
مادرم کنار تشکم نشس
لطفا صبر کنید...

مصی
0دلم کباب شدد برا نازگل🥲