پارت سیزده :

نازگل، بی‌آن‌که به پشت سر نگاه کند، از پله‌های سنگی پایین آمد.
جشن، با همه‌ی صداهایش، پشت درهای بسته جا مانده بود.
اما کوبش طبل‌های درون سینه‌اش، هنوز قطع نشده بود.
پا به راهرو باریکی گذاشت که همیشه بوی نم و آویشن می‌داد. نور چراغ‌های کمرنگ، سایه‌ها را بلندتر از قد آدم کرده بودند.
قدم‌هایش سُست بود. انگار هر گام، وزنه‌ای بود که باید به‌زور از زمین کند.
در مطبخ را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • لی لی

    0

    نباید ضعف نشون بده باید تو زندگیش پیشرفت کنه

    ۱ ماه پیش
  • ارکیده

    1

    توقعش بعنوان یه رعیت زیاده شاید دل آدم براش بسوزه ولی تو واقعیت اگه به عشقش برسه عواقب بعدش خیلی دردناکتر میشه

    ۵ ماه پیش
  • حمیرا

    0

    شاید با زخمی تازه با این درد کنار بیاد

    ۶ ماه پیش
  • شبنم

    0

    عالی بود لذت بردم دعا میکنم نازگل آنقدر خوشبخت بشه که حسرتش بدل ارباب و مادروخواهرش بمونه وهمیشه غرورش حفظ بشه لذت میبرم وقتی زن ودختران آنقدر قوی وشجاع وزرنگ تعریف میشن واز حقشون دفاع میکنن سپاسگزارم

    ۱ سال پیش
کپی شد!