افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و چهارم :
پلک بست:
-نه مهوا...این تو نیستی که باید شرمنده باشی،نرگس و شروین باید شرمنده باشن که باعث این اتفاقات شدن
اما من دیگه نمیزارم عمارت اینشکلی بچرخه...
منتظر باش یکم حالم خوب بشه،اونچیزی که میخوام قطعا به سرانجام میرسه
چشم ریز کردم:
-نمیتونم منظورتون رو بفهمم،یعنی چی؟
نفس عمیقی کشید:
-دیگه نمیزارم همه چیز اونطور که نرگس میخواد،باشه.
باید حد و حدودشون رو
لطفا صبر کنید...
