افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و دوم :
چقدر شب خسته کننده و سختی بود...
نگاهی اول به ساعت مچیم،که ساعت ۴ صبح رو نشون میداد،
بعد به آسمون مشکی شب،که بدجور ابری و گرفته بود انداختم..
خطاب به آسمون لب زدم:
-چقدر شبیه منی...تو از چی دلت گرفته؟؟
نکنه ماهت بهت پشت کرده و رفته ها؟؟
من امشب خیلی تنهام...درست مثل ماهی که توی آسمون دراندشت تنهاست
امشب فهمیدم که اگه خانم بزرگ نباشه،من اینجا خیلی تنها و بی کس می
لطفا صبر کنید...
