پارت پنجاه و یک :

نمیدونم چقدر گذشته بود که با شنیدن صدای شروین با هول سرم رو از روی میز شام برداشتم و خواب آلود بهش زل زدم...
-چیشده..چیشده...شروین،حال خانم بزرگ چطوره،برش گردوندید؟
با سیلی که تو صورتم خوابونده شد،خواب به کل از سرم پرید و با چشم های گرد شده بهش زل زدم:
-چه مرگته،فقط بلدی بزنی منو؟؟به چه حقی دست روی من بلند میکنی ها؟؟
پوزخندی زد وبهم نزدیک شد
-ببین مهوا،برو خداروشکر کن که م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!