افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و یک :
نمیدونم چقدر گذشته بود که با شنیدن صدای شروین با هول سرم رو از روی میز شام برداشتم و خواب آلود بهش زل زدم...
-چیشده..چیشده...شروین،حال خانم بزرگ چطوره،برش گردوندید؟
با سیلی که تو صورتم خوابونده شد،خواب به کل از سرم پرید و با چشم های گرد شده بهش زل زدم:
-چه مرگته،فقط بلدی بزنی منو؟؟به چه حقی دست روی من بلند میکنی ها؟؟
پوزخندی زد وبهم نزدیک شد
-ببین مهوا،برو خداروشکر کن که م
لطفا صبر کنید...
