افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
دروغ چرا،برای لحظه ای اشکام خشک شدن و نگاهم به خانم بزرگ دقیق شد:
-یعنی...یعنی شما میخواید بگید که حرف های منو باور دارید؟؟
لبخند گرمی روم پاشید:
-درسته مهوا...من باور دارم تمامیه حرفهات رو،اما تنها به یک دلیل که خودم ازش باخبرم...اونم راجب به نرگس میشه،که بعدا واست تعریف میکنم....
چشم روی همگزاشتم که ادامه داد:
-برو سمت اون کماد....
به تبعید از حرفش،به سمت کماد قهوه ای
لطفا صبر کنید...
