افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و نهم :
-مهوا....
تو اینجا چیکار میکنی؟؟مگه قرار نبود که....
با شنیدن صدای مادر شروین،توجه ام بهش جلب شد:
-مادر جان،زیاد فکرتون رو مشغول این دختره نکنید،اینجا نیست که برای شما،وارثی به دنیا بیاره...اون اینجا که کار های بی ارزش مارو انجام بده...
یه جورایی بهش میگیم کلفتی....
عصبی شده بودم....آنچنان که دندون هام روی هم سابیده میشد...کنترل از دست دادم و تقریبا با صدای بلند گفتم:
-من ای
لطفا صبر کنید...
