پارت صد و پنجم :

"کی بیام اقا محمد؟"
"واسه چی؟"
"مدال رازداریمو بگیرم دیگه."
"هر وقت مدال افتخار قناد باشیمو گردنم انداختی، منم یه فکری واسه مدال خودت میکنم."
لبخند زنان بچه پررویش خوانده، نخوانده لبم را گزیدم و نوشتم:
"نخواستیم آقا محمد... یه مدال میخواین بدین هر چی تلافیه‌ یادتون افتاد. اصلا روزتون بخیر."
"نگفتی کجایی؟...کمک خواستی با همین شماره زنگ بزنی می رسونم خودمو...همش یه واحد فا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    1

    از همسایگی ساره محمد منصور حسابی ذوق زده شده

    ۱ سال پیش
  • آره خیلی خوبه

    2

    خوشم امد وخیلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    عالی خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    من ک موقعی ک ساره خواست درو باز کنه قلبمو قورت دادم از بس اومد بالا تا رسید ب دهنم

    ۱ سال پیش
  • زینب

    2

    چه رمان خوبی الان یه هفتس میخونمش عالیه

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    حظ کردم چه دلی میبرن از هم 🥰

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    عالی محمد منصورم از اون حالت خوشکی بیرون امده اینش خیلی رمانو قشنگ کرده

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    چه پارت هیجانی بود،نفس منم باساره وایستاد

    ۱ سال پیش
  • اهو

    1

    عالی عالی عالی بود مثل همیشه 🌺🌺🌺🌺🌺🌺موش بخورتت اقااااا محمد😉

    ۱ سال پیش
  • میم

    2

    مثل همیشه خیلی قشنگ وطولانی وهیجان انگیز ،واقعا خسته نباشی خانم رمضانی،محمدمنصور چه بانمک شده ❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    3

    ممکن صداش تشخیص بده ولی عجب هیجانی داشت🙏♥️

    ۱ سال پیش
کپی شد!