پارت صد و سوم :

تا ساعتی که عمو فرامرز و خانواده اش به اسم عیادت از بابا پا بگذارند خانه،
حال عجیبی داشتم. مامان کنار بابا نشسته بود و داشت گوشت قربانی را خورد می کرد. همزمان هم داشت جریان ماهان و مادرش را تعریف می کرد و با دیدن منی که داشتم روی مبل ها را مرتب می کردم پرسید خبریه پاشدی به کار کردن؟
سعی داشتم عادی باشم و تا گفتم عمو فرامرز اینا دارن میان عیادت،
بابا را مامور خورد کردن گوشت کرد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    1

    خدا بد نده خانم نویسنده انشاالله هر چه زودتر مشکلات مرتفع شود

    ۱۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    بله صددرصد..جالب قابل تامل جذاب خاص و دوست داشتنی

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالی ممنون از نویسنده توانامون

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    خیلی عالی بود ،هرچقدرم فرق داشته باشی نمی تونه بایه قول جدید قولش رو بخاطرت بشکنه،اینبار موحدی بزرگ تصمیم جدی گرفته محمدمنصور تو جریان نباشه 🙏 ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    ای عشق چقد تو قشنگ مینویسی

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب آشناست این آدمهاازاول تودانشگاه به این منظوردنبتلش بودن یاواقعاطرف عاشق بود🙏🤔

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    چقدترکیب این دوتاقشنگه،ساره نمیدونه اقامحمد خودش ختم همه چیه،نگی هم خودش درمیاره

    ۱ سال پیش
  • نورا

    0

    بنظرم این خواهر ثریا دروغ می گه

    ۱ سال پیش
کپی شد!