قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت صد و سوم :
تا ساعتی که عمو فرامرز و خانواده اش به اسم عیادت از بابا پا بگذارند خانه،
حال عجیبی داشتم. مامان کنار بابا نشسته بود و داشت گوشت قربانی را خورد می کرد. همزمان هم داشت جریان ماهان و مادرش را تعریف می کرد و با دیدن منی که داشتم روی مبل ها را مرتب می کردم پرسید خبریه پاشدی به کار کردن؟
سعی داشتم عادی باشم و تا گفتم عمو فرامرز اینا دارن میان عیادت،
بابا را مامور خورد کردن گوشت کرد و
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سهیل۲۹
0بله صددرصد..جالب قابل تامل جذاب خاص و دوست داشتنی
۱ سال پیشزهرا
1عالی ممنون از نویسنده توانامون
۱ سال پیشمیم
0خیلی عالی بود ،هرچقدرم فرق داشته باشی نمی تونه بایه قول جدید قولش رو بخاطرت بشکنه،اینبار موحدی بزرگ تصمیم جدی گرفته محمدمنصور تو جریان نباشه 🙏 ❤️❤️❤️
۱ سال پیشراز
1ای عشق چقد تو قشنگ مینویسی
۱ سال پیشاسرا
1خوب آشناست این آدمهاازاول تودانشگاه به این منظوردنبتلش بودن یاواقعاطرف عاشق بود🙏🤔
۱ سال پیشاکرم بانو
2چقدترکیب این دوتاقشنگه،ساره نمیدونه اقامحمد خودش ختم همه چیه،نگی هم خودش درمیاره
۱ سال پیشنورا
0بنظرم این خواهر ثریا دروغ می گه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پروانه
1خدا بد نده خانم نویسنده انشاالله هر چه زودتر مشکلات مرتفع شود