جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت نود و نهم :
وقتی وارد اتاق میشود، ملیسا هنوز رنگپریده و ساکت، روی تخت نشسته است. انگشتانش را بیهدف به لبهی پتو میکشد و نگاهش روی چیزی نامرئی قفل شده. آبتین لبش را با زبان تر میکند و خطاب به او لب میزند:
- پاشو بریم یکم هوا بخوری، حالم از این بوی الکل و مریضی بهم میخوره...
ملیسا نگاهش را آرام بالا میآورد. چیزی در چشمانش تغییر میکند، انگار که برای لحظهای از آن دنیای خیالیاش بی
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0احساس میکنم ملیسا یه جوری شده