پارت نود و نهم :

وقتی وارد اتاق می‌شود، ملیسا هنوز رنگ‌پریده و ساکت، روی تخت نشسته است. انگشتانش را بی‌هدف به لبه‌ی پتو می‌کشد و نگاهش روی چیزی نامرئی قفل شده. آبتین لبش را با زبان تر می‌کند و خطاب به او لب می‌زند:
- پاشو بریم یکم هوا بخوری، حالم از این بوی الکل و مریضی بهم می‌خوره...
ملیسا نگاهش را آرام بالا می‌آورد. چیزی در چشمانش تغییر می‌کند، انگار که برای لحظه‌ای از آن دنیای خیالی‌اش بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    احساس میکنم ملیسا یه جوری شده

    ۱ سال پیش
کپی شد!