پارت چهل و هشتم :


اگه زورت داره کسیو کنار من ببینی اون دیگه قضیه اش فرق میکنه مهوا....
متنفر با چشم های به آتیش نشسته بهش زل زدم:
-ببین اقا شروین با این کارات راه به هیچ جا نمیبری...شده کلفت خاص و عام بشم،ولی محاله بزارم اون چیزی که تو میخوای بهش برسی...
نمیدونستم باید کجا برم،اتاقی که با شروین بودم،یا آشپزخونه ای که پر از خدمه بود....
قدم نامشخصی برداشتم که دست به سینه شده بود و گفت:
-آشپز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!