افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هشتم :
اگه زورت داره کسیو کنار من ببینی اون دیگه قضیه اش فرق میکنه مهوا....
متنفر با چشم های به آتیش نشسته بهش زل زدم:
-ببین اقا شروین با این کارات راه به هیچ جا نمیبری...شده کلفت خاص و عام بشم،ولی محاله بزارم اون چیزی که تو میخوای بهش برسی...
نمیدونستم باید کجا برم،اتاقی که با شروین بودم،یا آشپزخونه ای که پر از خدمه بود....
قدم نامشخصی برداشتم که دست به سینه شده بود و گفت:
-آشپز
لطفا صبر کنید...
