افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هفتم :
لب خشک شده ام رو با زبون خیس کردم:
-خیلی خب...خیلی خب شروین،من این کارو انجام میدم...اما قبلش باید با حامی صحبت کنم...باید بفهمم حالش خوبه،بعدم قبل از اینکه بخوام وارد اون عمارت نفرین شده ی شما بشم،باید دست حامی توی دستام باشه...
پوزخندی زد:
-چقدر تو بچه بودی و من بی خبر بودم...البته با رفتار های گند و زننده ای که انجام میدی هر الاغی هم باشه میفهمه هنوز خیلی بچه ای..وگرنه کدوم آ
لطفا صبر کنید...
