پارت شصت و هشتم :
همانطور به رانندگی ادامه میداد و جملات را پشت هم ردیف میکرد و اصلا حواسش نبود تا چه حد با کوبیدن این حقایق در صورت آذر دارد عذابش میدهد. ماتش برده بود. صورتش به سفیدی دیوار شده بود و اشکهایش جاری بود.
نگران سرعت ماشین را کمی پایین آورد و رو به او کرد. خواست حالش را بپرسد که سربلند کرد و خیره در چشمانش آرام گفت:
- نه، نیلا همون موقعی که کشته شده همهچیز رو فهمیده و خواسته پل
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0وااای برگام ریخت،جدای همه ی اوناچقد خوبه یکی تو بدترین شرایط بگه نترس...من این جام...
۱ سال پیشسارا
0پارت قشنگی بود ممنون نویسنده عزیز
۱ سال پیشاسرا
0فکراذرهمایون ازدواج کنن بچه شون چی میشه البته اینهاژنی نیست بلکه تلقین🙏
۱ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
محیط به شدت تاثیرش بیشتره، ولی بخوایم دقیق بررسی کنیم اینکه همایون هم کالبدشکافه و توانایی کار تو همچین محیطی رو داره خودش بی دلیل نیست😁 یعنی خیلی هم توهم نزده که میگه نکنم منم همچین آدمی باشم! اما خب محیط یکی رو قاتل میکنه و یکی رو دادپزشک مثلا...
۱ سال پیشسمیرا
0اخی این پارت چقدر من رو یاد دانیار و کمند انداختن آذر و همایون🫠🫠
۱ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
اخی:)) آره اینجا خیلی گوگولی بودن مثل دانیار و کمند
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آذر
0ای آذر شیطون😂🤭😈 تو هم حس داری نه؟!