پارت صد و هجده :

فصل پنجاه و هشتم
نگار
مینو از هیدج متنفر بود! از آدم‌هایش بیشتر. هیچ‌وقت بیشتر از دو سه روز آنجا نمى‌ماندیم. براى همین شبى که گفت این‌دفعه قرار است بیشتر بمانیم، از ذوق تمام شب بى‌خواب شدم. بعدها بارها به آن شب فکر کردم.
روز اول خوشبخت‌ترین آدم روى زمین بودم! بچه‌هاى کوچه دوره‌ام کرده بودند و براى جلب توجهم باهم رقابت مى‌کردند. روز دوم اما با صداى مینو از خواب بیدار شدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    1

    اخ جون نیکان داره از تنهایی در میاد😁😁😁

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    اوه حامله ست که....

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    2

    واقعاباردارشدمتهم نشه که نقشه اش بعدازاین بلندی افتادچیزش نشه🙏😑

    ۸ ماه پیش
  • لیلی

    3

    آخ جووووون حامله س عاشقتم لیلا جون آقا خسرو دوباره بابا شدی که😂😂😂🥰

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🧡🥰🧡

    ۱ سال پیش
کپی شد!