پارت صد و شانزده :

فصل پنجاه و ششم
خسرو
مى‌گویم: مهسا عکسا رو فرستاده.
نگار پتو را روى نیکان مرتب مى‌کند و به‌طرفم برمى‌گردد: ببینیم.
به تاج تخت و بالشت‌ها تکیه مى‌دهم و او را مى‌کشم توى بغلم. فیلم ورودمان را که پلى مى‌کنم، دوباره بغض مى‌کند اما موقع تماشاى فیلم‌ها و عکس‌هاى بعدى مى‌خندد. نه مثل همیشه که انگار با احتیاط مى‌خندد یا مثل وقت‌هایى که دلیل خوشحالیش نیکان است. این ‌بار دخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    واقعا مردایی مثل خسرو وجود دارن؟

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    0

    شعرچشمهایش کامل بلدنیستم وگرنه همش الان میگفتم قراراین لحظه هابدونیدتاامیرمحمدپیدارنشده🙏

    ۸ ماه پیش
  • راز

    0

    چشمهایش امان از چشم هایش چقد قشنگن با هم. باید بدونی با رل یکی دیگه نباید تیک بزنی👌

    ۸ ماه پیش
  • لیلی

    0

    نویسنده ی خلاق وخوش ذوقی هستین بانو جان..قلمتون مانا هنرمند عزیز❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    عزیزید. مرسی از بودن‌تون🥰🍃🧡

    ۱ سال پیش
کپی شد!