پارت صد و پانزده :

پنج بار شمع‌ها را فوت مى‌کنیم؛ من و نیکان. من و نیکان و خسرو، نیکان و صبا و نیکان به تنهایى. بعد من به اصرار مهسا به تنهایى. آخرین‌بارى که قبل‌از فوت کردن شمع‌هاى تولدم آرزو کرده‌ام، یادم نمى‌آید. سال پیش همه‌ى روز را خواب بودم. از گرسنگى بیدار شدم. درحال خوردن نصف ساندویچ از شب قبل مانده، یادم افتاده بود تولدم است. سى‌ساله شده بودم.
موقع گرفتن هدیه‌ها نمى‌توانم جلوى اشک‌هاى بى

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ژوان

    0

    خسرو یه عاشق عاقله

    ۴ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسر و چقدر نگار و بلده🙏😘💗

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    الهی همیشه به خوشی

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    3

    اللهی اصلانگارچطورمیتونه فراموش بشه اززندگی خسرو🙏😍

    ۸ ماه پیش
  • راز

    1

    چه تولد قشنگی منم دلم خواست

    ۸ ماه پیش
کپی شد!