رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و هشتم :
با صدایی آرام و پر از محبت گفت:
-حالت چطوره، قلب تایماز؟
سرم را بالا آوردم و به چشمانش خیره شدم. لبخندی دلبرانه زدم و با لحنی شوخ و عشوهدار گفتم:
-خوبم فقط از گشنگی دارم میمیرم تایماز!
خندید و لبم را کوتاه بوسید.
تایماز دستم را گرفت و آرام خندید. سرش را به سمتم خم کرد و گفت:
-بدو سریع لباساتو بپوش! میخوام ببرمت شهر، یه رستوران خوب میشناسم که عاشقش میشی.
با ذو
لطفا صبر کنید...
