رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و پنجم :
هر شب، با صدای گرم و آرامشبخشش کنارم مینشست و از آیندهای میگفت که میخواست برایم بسازد.
حالا دیگر میتوانستم حرکت کنم. گچهایم باز شده بود و زخمهایم به مرور بهبود پیدا کرده بودند. هرچند هنوز بعضی از زخمها روی پوست و شاید بیشتر از آن، در قلبم باقی مانده بودند. اما چیزی در نگاه تایماز بود که مرا به جلو هل میداد؛ چیزی شبیه به امید، شبیه به عشقی بیپایان.
آن روز که اولین
لطفا صبر کنید...
