ماه خاکستری به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سیزده :
وقتی رسیدیم پارک کرد و پیاده شدیم.
رفتیم داخل و پشت میز نشستیم که گارسون اومد و منو رو داد بهمون.
داشتیم غذا انتخاب میکردیم که اس ام اسی روی گوشی آرکا اومد.
آرکا نگاهی به گوشیش انداخت بعد چند دقیقه لبخندی روی لبش شکل گرفت.
به طرف من اومد و گفت:
-بریم خانومم.
با تعجب نگاهش کردم، یهویی چش شده بود؟ ما که هنوز غذا نخوردیم!
انگار حرفمو توی چشمام خوند که سرش رو به گوش
لطفا صبر کنید...
