پارت صد و سیزده :

وقتی رسیدیم پارک کرد و پیاده شدیم.
رفتیم داخل و پشت میز نشستیم که گارسون اومد و منو رو داد بهمون.
داشتیم غذا انتخاب میکردیم که اس ام اسی روی گوشی آرکا اومد.
آرکا نگاهی به گوشیش انداخت بعد چند دقیقه لبخندی روی لبش شکل گرفت.
به طرف من اومد و گفت:
-بریم خانومم.
با تعجب نگاهش کردم، یهویی چش شده بود؟ ما که هنوز غذا نخوردیم!
انگار حرفمو توی چشمام خوند که سرش رو به گوش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️