ماه خاکستری به قلم زهرا خزائی
پارت صد و دوازده :
-اصلا نگو نمیخوام اسمش هم روی لبات بیاد.
سرتکون دادم که انگشتش رو برداشت.
گفت:
-نترس نمیذارم اتفاقی برات بیوفته.
باشه ای گفتم که آرکا گفت:
-یکم استراحت کن منم برم یکم بخوابم این چندروز چشم روی هم نذاشتم.
آروم گفتم:
-تو از چی مطمئنی که گفتی نمیذاری اتفاقی برام بیوفته؟! نکنه نقشه ای داری؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-اره یه راه سوم هست که از هردو راه نجات پیدا کن
لطفا صبر کنید...
